اعترافات...

نوشته‌ها و ای‌میل‌ها بی‌معنی‌اند

وقتی نیستم موقعی که از خواب بیدار می‌شی

که با صورت نشسته به من زل بزنی

کرکر بخندم و بگم

تولدت مبارک 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

Too much love will kill you
If you can't make up your mind...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

پسر الکس می‌پرسه ایران کجاست؟

تا میام جواب بدم، الکس می‌گه on the other side of the world

حالا بچه‌هاش هر دفعه می‌خوان راجع به من حرف بزنن می‌گن:

Mali, from the other side of the world,...blah

به دوربین خیره می‌شم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

نمی‌دونم دقیقن از کدوم بُعد حرف می‌زنم

ولی 

اینجا زندگی سطحیه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

procrastination یعنی

چهار فصل از کتاب‌، تو دو ساعت باید خونده بشه،

و تو "یهو" یادت میاد عکسای تولد پارسال دکتر رو باید می‌فرستادی

و هارد اکسترنال رو می‌گردی که عکسا رو پیدا کنی

بلاهت یعنی

تو این گذار میشینی بقیه عکسا رو هم نگاه می‌کنی

و نوستول می‌زنی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

من با ترک‌های زیر پوست تو

آب می‌شم

می‌میرم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

گفت فکر می‌کردم این چیزا تو قصه‌ها فقط پیش میاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

حالا که من حرفی برای گفتن ندارم

بگذار چیزی برای خواندن داشته باشم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

زندگی به بعضی‌ها،

فقط 

انگشت بیلاخ خودشو نشون می‌ده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

حس خوب بعد از laundry...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

Some people are just full of shit,

And surprisingly, they never get tired of it.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

داشتیم بحث می‌کردیم که امسال تابستون من برم یا اونا بیان،

و من یه لحظه با خودم فکر کردم که

الان فقط می‌خوام این سال‌ها گذشته باشه و من اون مدرک کوفتی رو گرفته باشم

من از اینجا خاطره نمی‌خوام

دوست خوب و رفیق فاب نمی‌خوام

آخر هفته‌های پر از فان نمی‌خوام

می‌خوام برگشته باشم و فکر نکنم که اینجا کار نیمه تموم دارم

نمی‌خوام فکرم همیشه بین دو جا در حال نوسان باشه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

The air is too thin and we're dying

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

کودکِ درون رفته تو غار،

والد دو-نقطه-او مونده

و بالغ هم داره سعی می‌کنه بالاخره تو زندگیش یه کاری انجام بده

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

جا پای تو گذاشته‌ام

در تمام طول راه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٩ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

تنها نوعی از عشق که به ما آموختند،

اصلا وجود ندارد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

Your new life is now loading

Please wait

 

p.s: tough year

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

همه‌ی لباسامو ریختم تو چمدون و وزنش کردم

شد ۱۵ کیلو

۶ کیلوی دیگه از زندگیمو می‌تونم ببرم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

به نظرم تنها نعمت بزرگسالی، بی‌تفاوت شدنه

اینکه آدم بخواد با دوست داشتن‌ها و نفرت‌های دوره‌ی نوجوانی زندگی کنه واقعا سخته...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٦ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

آنکه ذات درد را

باید

صدا باشد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |


Design By : Night Skin