اعترافات...

حتی خوش هم که می‌گذرد
باید برایت تعریف کنم تا خودم هم خوشحال شوم،

انگار
زکات دارند این احساسات 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

"هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن"
و اونطرف قضیه هم اینه که
بدون تو
قدم برداشتن هم سخته 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

وقتی رویاهایمان
پیرمان کردند 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

یه وقتایی،
- و برای من انگار همیشه تقریبا -
آدم یه دردی‌اش هست، نمی‌دونه چیه،

قبل‌ترها فکر می‌کردم درد "زبان" دارم مثلا،
محدودیت دایره لغات بطور کلی،
که باعث می‌شه آدم نتونه احساسات پیچیده‌شو توضیح بده  

الان البته فکر نکنین عالم دهر شدم و تمام سوال‌های تو ذهنم جواب دارن
ولی فکر می‌کنم،
این "درد"،
به زمان و مکان و زبان که هیچ
به چیزای دیگه هم ربطی نداره 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

چه می‌شد اگر سحر و جادو واقعیت داشت؟
مثل هزار و یک شب مثلا،
با غول‌های پرحرف و قصه‌گو،

یا مثل همین ماریو،
قارچ می‌خوردی
و اگر لازم می‌شد می‌توانستی بلند بپری‌
و سر پرچم را بگیری و بکشی پایین
و بعدش بهت مدال بدهند که آفرین
یک سال دیگر را هم پشت سر گذاشتی
و گاهی اگر پسر خوب بودی
مرحله bonus هم داشتی 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

بین ویدئوهای قدیمی‌تر،
 یک همایش هست که توش داشتن از خاتمی دعوت می‌کردن
که برای ریاست جمهوری سال ۸۸ کاندیدا بشه

بین همه‌ی اون حرفا، 
لیلا حاتمی که میاد حرف بزنه
بغض می‌کنه و می‌گه:
"این خواهشو می‌کنم بخاطره بچه‌های کوچیک،
و کسایی که دوست ندارن سرزمینشون ترک کنن" 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

I turn to the lake
crying,
Chi-town goes underwater. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

برای ما
-رویاباف‌ها-
روز مثل سال می‌گذرد،
اما
یک روز بعد از یک خواب خوب آخر هفته، 
می‌بینیم که آن طرف پل ایستاده‌ایم

 


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

اگه milestone نداشته باشی،
نمی‌دونی چقدر راه اومدی،
چقدر خوردی،
چقدر خرج کردی،
چقدر خوابیدی،
چقدر صبر کردی

به تو فکر نکردن، مثل نداشتن milestone می‌مونه
انگار هیچی سر جاش نیست دیگه 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

نقطه

و نه حتی سر خط

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

نوشته‌ها و ای‌میل‌ها بی‌معنی‌اند

وقتی نیستم موقعی که از خواب بیدار می‌شی

که با صورت نشسته به من زل بزنی

کرکر بخندم و بگم

تولدت مبارک 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

Too much love will kill you
If you can't make up your mind...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

پسر الکس می‌پرسه ایران کجاست؟

تا میام جواب بدم، الکس می‌گه on the other side of the world

حالا بچه‌هاش هر دفعه می‌خوان راجع به من حرف بزنن می‌گن:

Mali, from the other side of the world,...blah

به دوربین خیره می‌شم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

نمی‌دونم دقیقن از کدوم بُعد حرف می‌زنم

ولی 

اینجا زندگی سطحیه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

procrastination یعنی

چهار فصل از کتاب‌، تو دو ساعت باید خونده بشه،

و تو "یهو" یادت میاد عکسای تولد پارسال دکتر رو باید می‌فرستادی

و هارد اکسترنال رو می‌گردی که عکسا رو پیدا کنی

بلاهت یعنی

تو این گذار میشینی بقیه عکسا رو هم نگاه می‌کنی

و نوستول می‌زنی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

من با ترک‌های زیر پوست تو

آب می‌شم

می‌میرم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

گفت فکر می‌کردم این چیزا تو قصه‌ها فقط پیش میاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

حالا که من حرفی برای گفتن ندارم

بگذار چیزی برای خواندن داشته باشم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

زندگی به بعضی‌ها،

فقط 

انگشت بیلاخ خودشو نشون می‌ده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

حس خوب بعد از laundry...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |


Design By : Night Skin