اعترافات...

احترام می گذارم...

عادت کرده ام.

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

خوش نمی گذرد

بی شما دوست عزیز

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

اینجا سرد است،

برایم چوب بیاور

و جرقه

...

بسوزانم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

And when you move, will you show me in a story,
The joy and pain of living in your world...

chrisDeBurgh - Natasha Dance - 1999

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

امروز یه تمرین داده بودن به این برادر کوچیکتره ما،

راجع به نماد امیدواری!

مهدی هم من رو کشیده بود که دارم با لپ تاپم کار می کنم!

:دی

خستگی از تنم در رفت، یکی هست که یه امیدی به من داره هنوز!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۸ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

دلم برای خنده هایت، ایده هایت، ادعایت تنگ می شود...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

خستگی به تن آدم میماند وقتی بعد از کسر انواع تاخیرها و یه هفته بی خوابی و بدخوابی میبینی

آدمی که هیچی تا صبح تحویلش نمی دونسته پروژه تحویل میده در حد A

فکر می کردم این مساِئل مختص دوره لیسانسه

نمره و رقابت برام مهم نیست

ولی نظر استاد برام مهمه...

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

امشب من و گوگل و ویکی پدیا می خوایم تا صبح یه برنامه پرل بنویسیم...

نوشته شده در جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

گاهی تعجب می کنم از این نیروی شخصیتی که دیگران در من حس می کنند...
آنقدر قوی تصورم می کنند که راحت تنهایم می گذارند...

قبول دارم٬ گاهی این تنهایی ها باعث شده رشد کنم.
ولی اینکه بقیه تصور کنند این هم همان چیزیست که من ترجیح می دهم... درست نیست...

نوشته شده در جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۸ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

I don't want to be an interrupt in your life,

and maybe wait for an INTACK,

a "polling system" just fits,

no matter how much the delay is...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

موسیقی، حالات وجد، اساطیر، چهره های شکسته از زمان، بعضی از شفق ها و بعضی از جاها،

می خواهند چیزی به ما بگویند یا چیزی به ما گفته اند

که هرگز نمی بایست آنرا فراموش کرده باشیم،

یا در شرف آنند که چیزی به ما بگویند.

این حالت قریب الوقوعِ کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود

شاید همان رمز زیبایی و هنر باشد.

 

از کتاب هزارتوهای بورخس - ترجمه احمد میر علایی

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٧ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

دودو تا چار تا که تا دلت بخواد!

ولی مثل این سخنران هایی که وقتی به مستمع مستقیم نگاه می کنن حرفاشون یادشون می ره،

حرفام...

غر زدن هام ...

آرزو هام...

نمی یان.

حتی اگه مستمعی نباشه که بهش مستقیم نگاه کنم...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

 اینجا رو خیلی بیشتر دوست دارم

خاطرات خوبی رو برام زنده می کنه...

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٧ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

هميشه حس مقدسی هست برای نوشتن٬

ولعی برای خواندن٬

و حس عظيم تری بنام رهايی٬

بی خود آگاهی ای که بين سطور بعضی افکار هست.

حس کنده شدن از داستان های مينی ماليستی

ـ ولو برای لحظه ای ـ

و فقط و فقط رهايی...

اينها که می نويسم برای اين است که

حس سوررئالی را که

هنگام غصه خوردن دارم را حس کنی٬

دوست داشتن هايم را٬

و شايد حتی نفرت های کوچکم را٬

تو هم پرواز کنی ٬سقوط کنی ٬يا شناور باشی٬

با من.

شايد زمان اعترافاتم تمام شده٬

می دانی؟

حس های قوی تری هست ٬ گاهی٬

برای دنبال کردن٬

حالا می خواهم بدوم٬ به طرف تاريکی ها٬

شايد روزی فانوس آوردم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

می دانم نمی فهمی 

وقتی می گويم:

آه ه ه ه.

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

هر چی دلت می خواد ببر............................................Take whatever you want

بالنو هامو با خودت نبر............................................Except the fucking BALENOs

                                               شاعر : کسی که ادعا می کرد مال دنيا ارزش نداره

                                                                        feat.     حسن شماعی زاده

نوشته شده در دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

نسبت من به زندگی

مثل گاز نجيب است به واکنش شیمیایی٬

مثل روشن کردن لامپ 500w توی روز٬

مثل خورسند به ساختمان های داده٬

يا حتی مثل خورسند به معاونت دانشکده.

نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

حل می شوم.

در هزاران نفر که می گذرند

از کنارت.

حسابشان را نداری؟

من دارم.

هميشه می شمارم.

هميشه عددی هست

 متناظر با دلتنگی ام.

حل می شوم در ارقام ٬ ولی

در تو ته نشين می شوم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

از اول پاييز تا اواسط بهار

هميشه سرماخورده ام.

بقيه ی بيماريهايم را نمی دانم دقيقا.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |

I've put my trust in you,

pushed as far as I can go,

for all this there's only one thing you should know,

I've tried so hard,

and got so far,

But in the end it doesn't even matter,

I had to fall, to lose it all,

But in the end it doesn't even matter...

                                                   LinkinPark - In The End

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط maliheh mnz نظرات () |


Design By : Night Skin