اعترافات...
احترام می گذارم... عادت کرده ام. خوش نمی گذرد بی شما دوست عزیز اینجا سرد است، برایم چوب بیاور و جرقه ... بسوزانم... And when you move, will you show me in a story, chrisDeBurgh - Natasha Dance - 1999 امروز یه تمرین داده بودن به این برادر کوچیکتره ما، راجع به نماد امیدواری! مهدی هم من رو کشیده بود که دارم با لپ تاپم کار می کنم! :دی خستگی از تنم در رفت، یکی هست که یه امیدی به من داره هنوز! دلم برای خنده هایت، ایده هایت، ادعایت تنگ می شود... خستگی به تن آدم میماند وقتی بعد از کسر انواع تاخیرها و یه هفته بی خوابی و بدخوابی میبینی آدمی که هیچی تا صبح تحویلش نمی دونسته پروژه تحویل میده در حد A فکر می کردم این مساِئل مختص دوره لیسانسه نمره و رقابت برام مهم نیست ولی نظر استاد برام مهمه... امشب من و گوگل و ویکی پدیا می خوایم تا صبح یه برنامه پرل بنویسیم... گاهی تعجب می کنم از این نیروی شخصیتی که دیگران در من حس می کنند... I don't want to be an interrupt in your life, and maybe wait for an INTACK, a "polling system" just fits, no matter how much the delay is... موسیقی، حالات وجد، اساطیر، چهره های شکسته از زمان، بعضی از شفق ها و بعضی از جاها، می خواهند چیزی به ما بگویند یا چیزی به ما گفته اند که هرگز نمی بایست آنرا فراموش کرده باشیم، یا در شرف آنند که چیزی به ما بگویند. این حالت قریب الوقوعِ کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شاید همان رمز زیبایی و هنر باشد. از کتاب هزارتوهای بورخس - ترجمه احمد میر علایی دودو تا چار تا که تا دلت بخواد! ولی مثل این سخنران هایی که وقتی به مستمع مستقیم نگاه می کنن حرفاشون یادشون می ره، حرفام... غر زدن هام ... آرزو هام... نمی یان. حتی اگه مستمعی نباشه که بهش مستقیم نگاه کنم... اینجا رو خیلی بیشتر دوست دارم خاطرات خوبی رو برام زنده می کنه... هميشه حس مقدسی هست برای نوشتن٬ ولعی برای خواندن٬ و حس عظيم تری بنام رهايی٬ بی خود آگاهی ای که بين سطور بعضی افکار هست. حس کنده شدن از داستان های مينی ماليستی ـ ولو برای لحظه ای ـ و فقط و فقط رهايی... اينها که می نويسم برای اين است که حس سوررئالی را که هنگام غصه خوردن دارم را حس کنی٬ دوست داشتن هايم را٬ و شايد حتی نفرت های کوچکم را٬ تو هم پرواز کنی ٬سقوط کنی ٬يا شناور باشی٬ با من. شايد زمان اعترافاتم تمام شده٬ می دانی؟ حس های قوی تری هست ٬ گاهی٬ برای دنبال کردن٬ حالا می خواهم بدوم٬ به طرف تاريکی ها٬ شايد روزی فانوس آوردم. می دانم نمی فهمی وقتی می گويم: آه ه ه ه. هر چی دلت می خواد ببر............................................Take whatever you want بالنو هامو با خودت نبر............................................Except the fucking BALENOs شاعر : کسی که ادعا می کرد مال دنيا ارزش نداره feat. حسن شماعی زاده نسبت من به زندگی مثل گاز نجيب است به واکنش شیمیایی٬ مثل روشن کردن لامپ 500w توی روز٬ مثل خورسند به ساختمان های داده٬ يا حتی مثل خورسند به معاونت دانشکده. حل می شوم. در هزاران نفر که می گذرند از کنارت. حسابشان را نداری؟ من دارم. هميشه می شمارم. هميشه عددی هست متناظر با دلتنگی ام. حل می شوم در ارقام ٬ ولی در تو ته نشين می شوم. از اول پاييز تا اواسط بهار هميشه سرماخورده ام. بقيه ی بيماريهايم را نمی دانم دقيقا. I've put my trust in you, pushed as far as I can go, for all this there's only one thing you should know, I've tried so hard, and got so far, But in the end it doesn't even matter, I had to fall, to lose it all, But in the end it doesn't even matter... LinkinPark - In The End
The joy and pain of living in your world...
آنقدر قوی تصورم می کنند که راحت تنهایم می گذارند...
قبول دارم٬ گاهی این تنهایی ها باعث شده رشد کنم.
ولی اینکه بقیه تصور کنند این هم همان چیزیست که من ترجیح می دهم... درست نیست...
| Design By : Night Skin |
