اعترافات...
حتی خوش هم که میگذرد انگار "هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن" یه وقتایی، قبلترها فکر میکردم درد "زبان" دارم مثلا، چه میشد اگر سحر و جادو واقعیت داشت؟ بین ویدئوهای قدیمیتر، I turn to the lake برای ما اگه milestone نداشته باشی، نوشتهها و ایمیلها بیمعنیاند وقتی نیستم موقعی که از خواب بیدار میشی که با صورت نشسته به من زل بزنی کرکر بخندم و بگم تولدت مبارک Too much love will kill you پسر الکس میپرسه ایران کجاست؟ تا میام جواب بدم، الکس میگه on the other side of the world حالا بچههاش هر دفعه میخوان راجع به من حرف بزنن میگن: Mali, from the other side of the world,...blah به دوربین خیره میشم نمیدونم دقیقن از کدوم بُعد حرف میزنم ولی اینجا زندگی سطحیه procrastination یعنی چهار فصل از کتاب، تو دو ساعت باید خونده بشه، و تو "یهو" یادت میاد عکسای تولد پارسال دکتر رو باید میفرستادی و هارد اکسترنال رو میگردی که عکسا رو پیدا کنی بلاهت یعنی تو این گذار میشینی بقیه عکسا رو هم نگاه میکنی و نوستول میزنی... من با ترکهای زیر پوست تو آب میشم میمیرم گفت فکر میکردم این چیزا تو قصهها فقط پیش میاد حالا که من حرفی برای گفتن ندارم بگذار چیزی برای خواندن داشته باشم زندگی به بعضیها، فقط انگشت بیلاخ خودشو نشون میده
باید برایت تعریف کنم تا خودم هم خوشحال شوم،
زکات دارند این احساسات
و اونطرف قضیه هم اینه که
بدون تو
قدم برداشتن هم سخته
- و برای من انگار همیشه تقریبا -
آدم یه دردیاش هست، نمیدونه چیه،
محدودیت دایره لغات بطور کلی،
که باعث میشه آدم نتونه احساسات پیچیدهشو توضیح بده
الان البته فکر نکنین عالم دهر شدم و تمام سوالهای تو ذهنم جواب دارن
ولی فکر میکنم،
این "درد"،
به زمان و مکان و زبان که هیچ
به چیزای دیگه هم ربطی نداره
مثل هزار و یک شب مثلا،
با غولهای پرحرف و قصهگو،
یا مثل همین ماریو،
قارچ میخوردی
و اگر لازم میشد میتوانستی بلند بپری
و سر پرچم را بگیری و بکشی پایین
و بعدش بهت مدال بدهند که آفرین
یک سال دیگر را هم پشت سر گذاشتی
و گاهی اگر پسر خوب بودی
مرحله bonus هم داشتی
یک همایش هست که توش داشتن از خاتمی دعوت میکردن
که برای ریاست جمهوری سال ۸۸ کاندیدا بشه
بین همهی اون حرفا،
لیلا حاتمی که میاد حرف بزنه
بغض میکنه و میگه:
"این خواهشو میکنم بخاطره بچههای کوچیک،
و کسایی که دوست ندارن سرزمینشون ترک کنن"
crying,
Chi-town goes underwater.
-رویابافها-
روز مثل سال میگذرد،
اما
یک روز بعد از یک خواب خوب آخر هفته،
میبینیم که آن طرف پل ایستادهایم
نمیدونی چقدر راه اومدی،
چقدر خوردی،
چقدر خرج کردی،
چقدر خوابیدی،
چقدر صبر کردی
به تو فکر نکردن، مثل نداشتن milestone میمونه
انگار هیچی سر جاش نیست دیگه
If you can't make up your mind...
| Design By : Night Skin |